شايد هزار خاطره
تــو کــه دستـت به نــوشتـن آشنـاست
دلـــت از جنــس دل خـستــه مـــاســت
دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي
دل مــا رو بنــويس....
دل مــا رو بنويس .....
قبل ترها مي نوشتم... و گاهي بعد از نوشتن آرام مي شدم ! ...
اين روزها كه مي گذرد نياز به نوشتن هست اما مجالي نيست... و نه انگيزه اي ...
نمي دانم چرا خواستم اينجا بنويسم اين دردها را... با اينكه پستهايش را سر به نيست كرده بودم. شايد براي اينكه از اين وبلاگ خاطرات زيادي دارم با آنها كه مي خواهم ازشان بنويسم...
اين روزها زياد به قلبم فشار مي آيد... زياد گلويم مي گيرد از بغض ،هرچه مي خواهم بگويم دل كندن از خاطرات سخت است نمي توانم ... نمي شود
بــگو از مــا کــــه بـــــه زنـدگـي دچاريــم
لحظــه هـا رو مي کشــيم نـمي شماريم .....
و چه لحظه ها كه كشتيم و نشمرديم... نشمرديم چند لحظه با هم خنديديم... نشمرديم لحظه هاي غم را ... اشكهايمان را ... ما فقط لحظه ها را كشتيم ... و حالا نشسته ام تا شايد حتي يك لحظه اش زنده شود ... نمي شود ....
نگاه مي كنم... به تك تك عكسها.... تمام خاطرات تلخ و شيرين روي سرم آوار مي شود... و يك قطره اشك .... ياد شعر فروغ مي افتم :
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاهِ سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن!
تمام هستی ام خراب می شود ....
و چقدر سخت است از مدتي ديگر مجبور باشي با هزار خاطره و انگار بي هيچ خاطره اي در ظلمات بروي... و هرروز بي آنكه بفهمي هزار بار از روي خاطرات ذهنت رد شده اي ...
حال ما خوب است اما تو باور نكن ...
من دلم تنگ شده براي روزهاي اول راهنمايي و آن نگاههاي نا آشنا كه به هم داشتيم... من دلم تنگ شده براي لحظه لحظه با هم بودنمان ... براي آب قند هاي ... براي خنده هاي... براي آن خودكارهاي رنگي...
من دلم براي وقتي تنگ شده كه باران توي حوض مدرسه مي زد.... براي وقتي كه زير باران حلقه زديم و خوانديم....
من دلم گرفته اما ... اما تو باور نكن ...
اصلا باور نكن كه روزي مي ايستي و مثل من به يك نقطه زل مي زني و ثانيه ها را مرور مي كني... به خودت مي آيي و مي بيني غم از مژه هايت سرازير شده...
من هنوز ياد آن روزهاي برفيم .... من هنوز ياد آن گلوله هاي برفم كه به سمتم مي آمد و به سمتشان پرت مي كردم.... من بغضم شكسته مي فهمي؟؟؟
من يا آن روز برفي ام....
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان،به بی کران، به جاودان
و چه جالب است وقتي نگاه مي كني كه در اين چند سال چه بچگي ها كه نكرده اي و حالا دست كم فكر مي كني بزرگ شده اي...
من فقط گاهي مي بينم كه چند ماه است خودمان را گم كرده ايم بين چند ورق پاره ، بين چند جزوه ... بين چند كتاب تست...
من گاهي لابلاي اين برگه ها دنبال ۲ كلمه حرف حساب مي گردم .... انگار نيست...
من گوشه ي كتابم از دل تنگي ننوشتم... خواستم همه چيز سر بسته باشد...
دست من خسته شـد از بس که نوشتـم
پــاي مــن آبــلـه زد بـــــس کــه دويــدم
تـــو اگـر رسيــده اي مـــا رو خبــــــر کن
چرا اونــــجــا کـه تــوئي مــن نــرسيـدم .....
خداحافظ هفت سال سمپادي بودن ....
